سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

فردا تکه ای از بهشت به زمین می آید..

محمدپارسای عزیزم سلام الان که دارم این پستو میذارم شما خوابی. دقیقا مثل یک سال پیش... و مامانی بی خبر از اینکه کمتر از 24 ساعت دیگه هدیه ی آسمونی شو در آغوش میکشه. مهربانم، خاظره ی شیرین تولدت رو هرگز فراموش نمی کنم و با تکرارش در ذهنم طعم شیرینش رو حس میکنم. قشنگم ،در یکسالی که گذشت سعی کردم به طرز عالی مادرانه کنم اما اگر کمبودی حس کردی، اگه بعضی وقتها عصبانی میشدم و یا حوصله نداشتم زیاد باهات بازی کنم، از صمیم قلب ازت میخوام که به پاکی قلبت مامانو ببخشی. از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم به نحو احسنت یه انسان عالی رو پرورش بدم. شیرینم، چقدر زیباست که بزرگتر شدنت رو می بینم و حس میکنم اما دلتنگم. دلتنگ تک تک روزهایی ...
7 شهريور 1394

محمدپارسا به آرایشگاه میرود...

سلام جیگرم دیروز بعد از کش و قوسهای فراوان، آخر موفق شدم ببرمت آرایشگاه. موهات حسابی بلند شده بودن. هرچند از نظر خودمون خوشکل بودن اما نامرتب بنظر میومدی. بابایی راضی نبود اما مامانی کلی اصرارش کرد و رفتیم آرایشگاه تخصصی کودک "هیوا". داخلش خیلی قشنگ و جالب بود. سالنش مثل مهدکودک بود و شما در ابتدا مشغول بازی شدی اما وقتی نوبت کوتاهی شما شد حسابی گریه کردی. اینقدر گریه کردی و نمیذاشتی کسی به موهات دست بزنه که خانم آرایشگر گفت بگیرمت تو بغلم و موهاتو کوتاه کنه. من دوست نداشتم با موزر موهاتو کوتاه کنه. اولش با قیچی کارمیکرد اما بعد که دید اصلا نمیشه بهت نزدیک شد گفت مجبورم که از موزر استفاده کنم. خلاصه بعد کلی کلنجار و گری...
25 مرداد 1394

یازدهمین ماهگرد و دندونهای جدیدت

شکرم سلام از اینکه با تاخیر آپ میکنم، ببخشید این چندوقته مشغول مقاله نوشتن بودم. راستی به قدم مبارک شما مقاله مامانی اکسپت شد... خداروشکر دهم و یازدهم مرداد ماه، پنجمین و ششمین مرواریدت هم جوونه زدن. مبارکه 12 مرداد ماه هم اولین باری بود که خودت با قاشق غذا خوردی. هرچند همشو میریختی ولی خیلی ذوق کرده بودی و اصلا دوست نداشتی کسی کمکت کنه واسه غذاخوردن. به مناسبت یازدهمین ماهگردت با بابایی بردیمت پارک و تو خیلی ذوق کردی. اولش همش این ور و اونور و نیگاه میکردی اما کم کم خودتم مشغول بازی شدی. سوار یه ماشین شدی و کلی با فرمونش بازی میکردی و خیلی خوشحال بودی. مامانی هم کلی ازت فیلم گرفت جدیدا خیلی به کتاب علاقمند شدی هم...
23 مرداد 1394

مروارید چهارم و ...

جیگر مامانی امروز ظهر دیدم اون یکی دندون بالاییت هم جوونه زده. مبارکه... دقیقا توی 10 ماه و 26 روزگیت اما ظهر واست ملافه پهن کردم روی زمین تا واسه خودت بازی کنی، منم کنارت بودم. یکهو اومدی محکم خودتو بندازی روی زمین و صورتت خورد به زمین و .... گریه کردی. نگاه کردم دیدم تو دهنت خون هستش.... داغون شدم. نمیدونستم چکار کنم. اول بغلت کردم بعد یکم با آب دهنتو شستم و بعد آروم شدی. همین دندون جدیدت ضربه خورده بود و الان لثه بالای دندونت یه لکه ی قرمز داره. همش نگرانشم... انشالله که بزودی خوب بشه. تو رو به خدا سپردم خب.... از کارهایی که این روزها میکنی بگم: اول اینکه عاشق کتاب هستی و هی میری نزدیک کتابخونت و اشاره میکنی ت...
4 مرداد 1394

سومین مرواریدت

شنبه 20 تیر 94 سومین دندونت هم جوونه زد به لطف خدا. الان سه تا دندون کوچولوی ناز داری که هرازگاهی مامانی و باش گاز میگیری توی ماه رمضون شبای قدرو رفتیم اهواز و اونجا از باباجون یاد گرفتی که نماز بخونی. اینقدر عشق میکنم وقتی یه سجاده میبینی میای روش وای می ایستی و فقط بلند میشی و میشینی یعنی اینکه داری نماز میخونی جدیدا هم یاد گرفتی هرچی میاد دستت مثل تلفن میگیریش سمت گوشت و میخای حرف بزنی. خیلی عشقی. خیلی نفسی. خیلی جیگری.... دوست دارم 100000000000000000 تا   ...
24 تير 1394

دهمین ماهگرد تو

جیگردلم ده ماهگیت مبارک یکم با تاخیر دارم اپ میکنم وبلاگتو... ببخشید ده ماه از زمینی شدنت میگذره و من روزبه روز عاشق ترت میشم. الان 9کیلو و 350 گرم وزن داری. قدت 70 سانته و دور سرت 44.5 هستش. ماشالله واسه خودت مردی شدی. دوتا دندون پایین و درآوردی و حسابی با همین دوتا مامانی رو گاز میگیری و بعدش کلی هم ذوق میکنی. کلمات بابا، ماما، به به، نه، دد رو خوب میگی. وقتی میگیم محمدپارسا بای بای کن خیلی قشنگ بای بای میکنی. از میوه های تابستونی گیلاس، زردآلو، هلو و سیب گلاب و خیلی دوست داری.         10 ماهگیت مبارک باشه عزیزدلم خدایاشکرت... ...
13 تير 1394